
خيلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی ، اما ................................
.
خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه.............
.
خيلی سخته که عشق رو از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت بگه .......
.
خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ..........
.
خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما يه
دفعه اشک از چشات جاری بشه
.
خيلی سخته که ازت بپرسه : حاضری باهام بمونی ؟
و تو با اينکه آرزويی جز اين نداری ، مجبور باشی بگی : نه .........................

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:37  توسط مهدی
|


در خواب خدا را ديدم.
خدا پرسيد:مي خواهي با من گفتگو كني.در پاسخش گفتم اگر وقت داريد.
خدا خنديد و گفت:وقت من بي نهايت است.در ذهنت چيست كه مي خواهي بپرسي؟
پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد:اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو مي كنند كودك باشند.
اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست بياورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند.
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند، بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده.
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
خدا دست هايم را گرفت.براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم:به عنوان يك پدر مي خواهي فرزندانت كدام روش هاي زندگي را بياموزند؟
خدا گفت:بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،تنها كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم، اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.
بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد، كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند،فقط نمي دانند كه چگونه احساسشان را نشان دهند.
بياموزند كه دو نفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را هم ببخشند.
من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم.آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:فقط اينكه بدانند من اينجا هستم،هميشه

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:59  توسط مهدی
|
از عشق تو آواره هر کوی و خیابون
مجنون شدم ، زدم به هر دشت و بیابون
تنها با تو ، سازمو ای دو چشم گریون
خدا جون
.............................
میبینم که همه ناز می کنند با عاشقاشون
مثل گربه می چرخند و می پیچند تو پاهشون
یا که اشک می ریزن ، دار می زنند تو بغلاشون
شاید ناز بکنن ، دست بکشن روی موهاشون
ای خدا ، ای خدا چرا موندم از تو جدا
تو کجائی و من کجا ؟ تو کجا ، من کجا
هر چی هستم هر چی هستم
بدون عاشق عشق تو هستم
از تو مستم ، بت پرستم یا که مستم
از تو مستم ، دل به عشق روی تو بستم
تو رفیقی ، تو عزیزی
بپرس چرا اشک می ریزی ؟
بپرس که از کی می گریزی؟
بپرس به دنبال چه چیزی ؟
جز خدا
.........

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 10:49  توسط مهدی
|
دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد . این دختره یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود . دختره همیشه می گفت : اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم .
یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده ؛ وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره . بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو . پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :
مراقب چشمای من باش .
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 0:24  توسط مهدی
|




چه زيباست در اوج تنهايي دست انساني را گرفتن به بهانه اينکه نگذارم تنها بماند..
چه زيباست در اوج ناميدي انساني او را همراهي کردن به بهانه اميدوار کردنش......
و چه نامردمانه است انساني را دنبال خود کشيدن،عاشق کردنش و در اوج تنهايش
رها کردن و گفتن اينکه ديگر تو را نمي خواهم.؟؟

آه تنهایی
ای همیشه در کمین من
پشت این چشمان زردت
از چه لذت می بری در من؟
...
آسمان آبیست
روزها با پرتو خورشید مهمانیست
در سکوت خواب من
شبهای مهتابیست
با خدا ،هر روز
می گوییم و می خندیم
حس خوب زندگی در قلب من جاریست
پس چرا
من سایۀ سرد تو را هر روز می بینم؟
آه تنهایی
از چه عصیان می کنی در من
خسته ام دیگر
خسته از این طرح پر تشویش
ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز
من تو را امروز
با امید تازه ایی
تدفین خواهم کرد.




+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:8  توسط مهدی
|

عشق
عشق يعني
شادي براي ديگري
هنگامي كه او شاد است
غمخواري ديگري
هنگامي كه او غمگين است
با هم بودن در خوشي ها
با هم بودن در نا خوشي ها
عشق سرمنشا قدرت است
عشق يعني
همواره با خود صادق بودن
همواره با ديگري صادق بودن
گفتن . شنيدن وگرامي داشتن حقيقت
وهرگز تظاهر نكردن
عشق سر منشا واقعيت است
عشق يعني
تفاهمي چنان كامل كه
همچون جزيي از وجود ديگري شدن
و آن ديگري را همان طور كه هست پذيرفتن
و سعي در تغيير يكديگر نداشتن
عشق سر منشا يكي شدن است
عشق يعني
آزادي براي دنبال كردن خواسته ها
و سهيم شدن تجارب با ديگري
رشد يكي در كنار وهمراه
رشد ديگري
عشق سر منشا كاميابي است
عشق يعني
هيجان برنامه ريزي در كنار يكديگر
هيجان اجرا در كنار يكديگر
عشق سر منشا آينده است

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:29  توسط مهدی
|

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 0:29  توسط مهدی
|
بوسه يعني وصل شيرين دولب
بوسه يعني عشق در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس خوبه طعم عشق
طعمه شيريني به رنگ سادگي
بوسه يعني آغازي براي ماشدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه اتش ميزند بر جسم و جان
بوسه بر ميدارد اين شرم از ميان
بوسه يعني شادي و شور و نشاط
بوسه يعني عشق خالي از گناه
بوسه يعني قلب تو از آنه من
بوسه يعني تو هميشه ماله من...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:44  توسط مهدی
|











گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم
كه دگر بار از اين گونه خطا ها نكنم
بوسه دادي وچو برخاست لبم از لب تو
توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
رفتم و ....
از من خواست هيچ نبينم
گفتم چشم، رفتم و كور شدم!
از من خواست هيچ نشنوم
گفتم چشم، رفتم و كر شدم!
از من خواست هيچ نگويم
گفتم چشم، رفتم و لال شدم!
از من خواست فراموشش كنم
اما....
...... گفتم چشم، رفتم و غرق شدم!











+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:45  توسط مهدی
|

عشق یعنی با افق یک دل شدن
یا لباسی از شقایق دوختن
عشق یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه ی دل سوختن
عشق یعنی داستانی نا تمام
عشق یعنی کلمه ای بی انتها
عشق یعنی گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانه ها
عشق یعنی آه سرخ لاله ها
عشق یعنی حرف پنهان در نگاه
عشق یعنی ترجمان یک نفس
عمق سایه روشن دشت پگاه
عشق یعنی قصه ی یک آرزو
عشق یعنی ابتدای یک غروب
عشق یعنی تکه ای از آسمان
عشق یعنی وصف یک انسان خوب
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 19:11  توسط مهدی
|

شانه هایت را برای گریه هایم آماده کن
و دستانت را برای نوازش
من زانوانم را برای میزبانی سرت آماده خواهم کرد،
و دل گرمایی ام را برای تحمل داغی نگاهت.
...من به دریا خواهم گفت که ساحلش را برای میهمانی ما کنار بگذارد،
و به آسمان ، که طلوعش را ،
به دشت ، که گلزار لاله هابش را ،
به کوه ، که سینه اش را ،
و به باران ، که رنگین کمانش ...
و به پرستو ، که آغاز سفرش ...
و به گل سرخ خواهم گفت که پرپر شدنش را کنار بگذارد
و چه شبی خواهد بود...
... شب میهمانی ما...

+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 16:41  توسط مهدی
|

می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که می دونستی که من میمیرم برات می میرم برات
عاشقم هنوز
نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم تو می خواستی بری تا فرداها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها از آب و گلم خوشگلم
سفرت به خیر
اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور
برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور
به یه دنیا نور
سفرت به خیر
برو گر شکستی ز من می تونی دوباره بساز
از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز برو
از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز برو تو بازم برو
نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی آرزوم بشی
عاشقم هنوز
می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که می دونستی که من میمیرم برات
می میرم برات ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 16:37  توسط مهدی
|

عشق شمعی است و من پروانه اش
او چه داند که منم دیوانه اش
او کبوتر هست و قلبم لانه اش
عشق او کرده است دل را خانه اش
جان من کرده است او را بیمه اش
دل نخواهد عشق را بر سایه اش
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 16:34  توسط مهدی
|
خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ولي جا نشد.
پس گذاشتمش تو جيبم ولي جا نشد.
در كيفمو باز كردم ولي جا نشد.
تصميم گرفتم ببرمش تو اتاقم ولي جا نشد.
با خودم گفتم حتما تو كره ي زمين جا ميشه ولي بازم جا نشد.
پس گذا شتمش تو قلبم حالا ديگه جاش خوبه خوبه...
تازه مي فهمم اين كه ميگن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي...
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 13:36  توسط مهدی
|
ای يارمن گيتارمن بهردل تب دار من گريه نکن گريه نکن
ای مونس تنهاييم درماتم ويرانيم گريه نکن گريه نکن
وای اگه کسی بخواد تورو از من بگيره خالی از صدا ميشم
شبامو غم می گيره وای اگه خستگيمو با تو قسمت نکنم
يه شب از همين شبا دل تنهام ميميره...
**********
دل هیشکی مثل من غربت اینجا رو نداره
دیگه حرفای علاقه همه مردن تو دلم ...
مثل گنجشکای بی لونه و بی جای محله
دیگه هیچ جا تو درختا جای من نیست که برم
با تو بودن خیلی وقته که گذشته
بی تو بودن مثل مهر سرنوشته
دیگه اسم تو رو هی زمزمه کردن ...
واسه من نه تو می شه نه فرقی داره
بارونه از سر شب همش میباره
تو گوشم داد می زنه همش می ناله :
می گه هیشکی مثل من غربت اینجا رو نداره....
زندگی ارزش این همه اشکارو نداره..!
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 20:20  توسط مهدی
|